قلم سپید

قلمی که سیاهی را دوست ندارد
قلم سپید

اسلاید شو


خورشید آسمان با صدای پرندگان بیدار شده است، امّا خورشید وجود او سال‌هاست که در غروب و تنهایی خود به خواب رفته است. درختان، برگ‌های خود را رها کرده‌اند، کوچه ساکت ساکت است و هیچ‌کس در آن دیده نمی‌شود. نسیم خنکی وزیدن گرفته است و برگ‌های خسته و بی‌روح را به سمت خانه‌ای در آن سوی کوچه می‌برد... تنها خانه‌ای که درش باز است... شاید قرار است کسی بیاید... .


  • علیرضا نژادی پور



دوباره چشم‌های اشک‌آلودش را باز می‌کند و پرتو نور را بدون هیچ ذوق و اشتیاقی تماشا می‌کند. تمام وجودش فریاد خستگی و ناامیدی را می‌زند. سنّی ندارد امّا دست‌هایش با کهنسالان فرقی ندارد، قدّ بلندی ندارد امّا کمرش خمیده است، راه درازی را پیش رو دارد امّا هدفی را دنبال نمی‌کند.



  • علیرضا نژادی پور
کانال تلگرام قلم سپید