قلم سپید

قلمی که سیاهی را دوست ندارد
قلم سپید

اسلاید شو

سخن از مقایسه که در میان باشد، ذهن پخش و پلا میشود. نمی دانم چرا تضادها رهایم نمی‌کنند. چرا کلمات سیاه مدام از قلم به کاغذ می‌افتند؟ مگر مقایسه چه چیزی دارد؟ مگر شاخش شکستنی نیست؟ وقت این چرندیات را ندارم، آخر چراغم دارد به خواب می‌رود.







  • علیرضا نژادی پور

پسری که «خرخون» نامیده شده بود، می‌خواند و می‌خورد و می‌خواند و می‌خورد و می‌خواند. امّا بقیه فقط می‌خوردند و می‌خوردند و می‌خوردند. هر بار، گروهی از ما به همراه تکه گوشتی راهی دهان آن پسرک شکمو می‌شد.




  • علیرضا نژادی پور

و باز هم دری باز شد و نوری به داخل وزید. نرم شده بودیم. مردی ظرف به دست، ما را سوار درازی سیاه کرد و در همان ظرف نهاد. احساس می‌کردم به بقیه چسبیده‌ام. از بس عرق کرده بودیم، بویمان هم عوض شده بود.




  • علیرضا نژادی پور

بی‌حرکت در جایی ماندن، آن هم میان مشتی هندی و تایلندی بی‌مزه، عطش فرار را در من به‌وجود آورده بود. هر لحظه، یک چیز پلاستیکی بزرگ وارد زندان می‌شد و عده‌ای را با خود می‌برد. تمام آشنایان و اقوام و دوستاننم رفته بودند. من، کنجی نشسته بودم و مدام غرق بوهای مختلف می‌شدم. بوهایی که مرا کنجکاو کرده بود. کنجکاو از این که آن بیرون چه خبر است...




  • علیرضا نژادی پور

زنگ تفکر، خسته کننده بود و آهسته. گرمی نداشت. به جد گرفته می‌شد. خنده در آن روا نبود. معلّم، دورِ دور بود. صورتک به رو داشت. «الف» معلّم ما بود؛ آدمی خودپسند و چاق. سالش از چهل گذشته بود. کارش معلوم نبود. شیخی بود نوورود. حرف‌زدنش افسردگی در پی داشت و کلام را بی‌رنگ می‌نواخت. 




  • علیرضا نژادی پور

چند روزی می‌شد که در انباری بودیم. دیگر حوصله‌مان سر رفته بود. نوری دوید و سایه‌ای کج و کوله نمایان شد. سایه نزدیک‌تر می‌شد. فکر کردم مردی چاق باشد امّا بعد فهمیدم گونی‌ای را بغل کرده است!




  • علیرضا نژادی پور

وقتی در آب غرق بودم، آرزویم دیدن چهره‌ی خورشید بود. قطره‌قطره و دریا دریا آب می‌خوردیم و سرزمینی رو به مرگ را خشک می‌کردیم، امّا سهمی از نور نداشتیم. بلند شدیم، رنگی به خود گرفتیم. کم‌کم سرم را بالا گرفتم؛ می‌توانستم نفس بکشم. مدتی گذشت؛ فلزی تیز و زنگ‌خورده تنم را زخم کرد. حالا بیرون از آن آب‌های مسخره بودم.




  • علیرضا نژادی پور

غذا خورده شد. هرکس با شکمی پر، آخرین تلاش‌ها را برای اضافه کردن چیزی به اندوخته‌هایش می‌کرد؛ یکی نوشابه بالا می‌زد و با دهان بسته صدایی از اعماق وجود آزاد می‌کرد، یکی با لب‌های سفید سالاد می‌خورد و یکی هم ته‌دیگ‌های باقی‌مانده را.





  • علیرضا نژادی پور

ثانیه می‌دوید و عقربه‌ها به دنبالش روانه می‌شدند؛ امّا خبری از غذا نبود. رو به پدرم کردم و پرسیدم:« پس چرا غذا نمی‌آورند؟»

«فلان حاجی در راه است. باید صبر کنیم تا ایشان بیایند!»




  • علیرضا نژادی پور

از روزی که وجودت را از وجودم گرفتی، از روزی که قلبت با قلبم، یک‌صدا شد، از روزی که دستانت را در دستانم گرفتم و از روزی که چشمانم را در چشمانت دیدم...





  • علیرضا نژادی پور
کانال تلگرام قلم سپید